مایه ى ناز
اي روشني صبح ! به مشرق برگرد وي ظلمت شب ! با من چاره بساز
ای وای بر اســیری کـز یاد رفــته باشد
در دام مانده باشـد صــیاد رفــته باشد
آه از دمی که تنهــا با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشد چون باد رفته باشد
آواز تیـشه امــشب از بیســتون نیــامد
گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صــیدی که از کمــندت آزاد رفــته باشد
از آه دردناکی ســازم خــبر دلــت را
وقتی که کوه صـبرم بر باد رفــته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت
با صــد امیــدواری ناشــاد رفــته باشــد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجـنون گذشته باشد فرهاد رفــته باشد
" حزین لاهیجی "
(( الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناول ها ))
به غیر از شاه مظلومان نبینی عاشقی صادق
(( که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها))
سر شه زاده اکبر چون ز تیغ کینه شد منشق
((ز تاب جعد گیسویش چه خون افتاد در دلها))
بگو آماده شو زینب که بعد ظهر عاشورا
((جرس فریاد بردارد که بر بندید محمل ها))
نهان شد زیر خاکستر سر شاه شهید ما
((نهان کی ماند آن رازی که ز او سازند محفل ها))
چو شب شد غرق وحشت در بیابان طفل شه گفتا
(( کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها))
.............................................................
حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
فاطمه دریایی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم ؟ چه معنی دارد این کارا ؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را
منبع : اینترنتيکي گفت:
چو رسي به طور سينا، ارني نگفته بگذر
که نيرزد اين تمنا، به جواب لن تراني
دومي جوابش داد:
چو روي به طور سينا، ارني بگو و مگذر
تو نداي دوست بشنو، چه ترا چه لن تراني!
اما ديدگاه سومي جالبانگيزتر است:
ارني کسي بگويد، که تو را نديده باشد
تو که با مني هميشه، چه جواب لن تراني؟!
چهارمي -که منسوب است به مرحوم علامه طباطبايي-، هم:
سحر آمدم به کويت، که ببينمت نهاني
ارني نگفته گفتي، دو هزار لن تراني!
پنجمي
تو بدين جمال زيبا، چو روي به طور سينا
ارني بگويد آنکس، که بگفت لن تراني!
چو رسی به طور سینا ، ارنی بگو تو مگذر
چه خوش است از او جوابی ، چه تَریٰ چه لَنْ تَرانی
***
سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی
« ارنی » نگفته گفتی دو هزار « لن ترانی »
دارم گنهان ز قطره باران بيش
از شرم گنه فكنده ام سر در پيش
آواز آمد كه غم مخور اي بنده
تو در خور خود كني و ما در خور خويش
شاعر :؟

يارب به كريمي كريمانم بخش
بر آب دو ديده يتيمانم بخش
صد بار به لطف و كرمت بخشيدي
اين بار به سلطان خراسانم بخش
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
در زماني که چو کبک ،
خنده ميزد "شيرين"
تيشه ميزد "فرهاد"! منبع :اینترنت