🌿رحمت سرمد🌿
قرآن به تو ختم است یا حضرت احمد
هــم ختـم کلامی هم عشقی تـو محـمد
ویـران ز قـدوم تو شده مظهر طاغوت
مقصود تویی بر همـگان ای همه مقصد
نـورت ازلــی و ابــدی جــان دوعــالم
ای اشرف خوبان که تویی نور سرآمد
مبـهوت جمـال تو شده جمـله خـلایق
چون وصف کمال تو کند حضرت ایزد
در روز جـزاچشـم همـه بر کرم توست
زیرا که شفیعی تو و هم رحمت سرمد
علی شفیعی- اصفهان ٢٢/ ٨/ ٩٨
💦💧💦
💧کانون باران 💧
آمد و دل را هراسان کرد و رفت
چشم را کانون باران کرد و رفت
آتــشی افکنـد بـر گلـزار عشق
قلب را پیکان مژگان کرد و رفت
مهـر را آن بی وفـــا بـر باد داد
جلوه بر نازک خیالان کرد و رفت
با قدی چون سرو و گیسویی چو بید
خودنمایی در گلستــان کـرد و رفت
با شفیـعی در تماشـای خـزان
یادی از شور بهاران کرد و رفت
علی شفیعی - اصفهان ۱۶/ ٧/ ۱٣٩٧
غریبستان مهر
شعر رویایم شدی تا ابتهالم بشکند
با گمانم می ستیزم تا ملالم بشکند
.
گاه گاهی با خیالت عشق و حالی می کنم
غصه دارم می کنی خواب و خیالم بشکند
.
عاشقی یک رنگ بودم در غربیستان مهر
ایـن دلـم ویرانه کردی تــا جــلالم بشکند
جای صلح و آشتی با قهر و کین کردی عوض
تیر مژگانم زدی تا شاه بالم بشکند
.
مهربانی صد شکوفه می زند در جان من
دلبری کن سنگدل تا احتمالم بشکند
.
بر نهادم آتشین آهی نهادی با فراق
منجنیق غم شکستم تا زوالم بشکند
آرزو دارم در این دنیای نیرنگ وفریب
همدمی دلداده باشم تا محالم بشکند
عشق ای آیینه دار خاطرات زندگی
با شفیعی غصه های ماه و سالم بشکند
علی شفیعی - اصفهان ٢/ ٩/ ٩٨
مشق سودا
در دبیرستان عشقت مشق سودا می کنم
انقـلاب قـلب را بـا حرف ، حـاشا می کنم
ساعت انشاکه موضوعش همیشه عشق توست
دست و پــا لـــرزانـم و مهـــر تـو انـشا می کنم
دل سپـردم سرسپــردم دردسرهـا می کشم
خون دلها می خورم فریاد و غوغا می کنم
روزگار بی تو فصل برگریز بی کسی است
بـا خیـالت تـا ابـد امـروز و فـردا می کنم
آرزوی دیـدن رخساره ات را صبـح و شام
با دو صد خوف و رجا از دل تمنا می کنم
عشق هرگز بی تو مفهومی ندارد پس بدان
بـا شفیــعی یـاد آن سیــمای زیبــا می کنم
علی شفیعی - اصفهان ۱٣/ ٩/ ٩٨