چشم شهلایی
فدای قامت سروی که دارد چشم شهلایی
رهایی نیست بختم را از این بازار شیدایی
شب هجران اگر چه سرد و غمبار است و یلدایی
و اگر مهتابم آید می زنم چنگی اهورایی
رضای دوست می پویم به میخانه به هر مسجد
وفا از یار می جویم به غربت کنج تنهایی
تمام هستیم را زیر پایش می کنم پر پر
و یا می بوسم آن خاک رهش آن طور سینایی
هر آن که از شفیعی پرسد و آزاده سروش گو
فدای قامت سروی که دارد چشم شهلایی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۵:۱ ب.ظ توسط علی شفیعی
|