گر صباحی عمر باشد پایدار       

می زنم طرحی که ماند یادگار

می کشم  برتیغ کوه بیستون       

نقش یاران شفیق روزگار

 

الهی دلخوش وسر زنده باشی         

کریم وصابر و بخشنده باشی

رفیق عافیت باشی شب وروز            

به نور معرفت تابنده باشی

 

سلام من به شمع جمع یاران            

صفای دوستان شهر داران

هم آنهایی که پاکند وصمیمی     

زلال و شیشه ای مانند باران

 

بیا یار شب یلدای من باش       

مه نورانی وشیدای من باش

بیا زیباترین محبوب عالم        

سرور سینه و لیلای من باش

 

تو را ای مهر تابان دوست دارم       

مثال جان وجانان دوست دارم

امید من طلوع شور ونوری      

تو را ای چشمه ساران دوست دارم

 

گفت مولایم با مهر و وداد         

سال فرهنگ است وسال اقتصاد

عزم ملی خواهد و رسم جهاد         

تا بخشکد ریشه ی فقر وفساد

ای برادر خیز تا ماهم رویم           

سوی میدان عمل با اتحاد

 

امسال علی نوید شادی داده       

بارمز پیام اجتهادی داده

هشدار امام و رهبر فرزانه        

فرمان جهاد اقتصادی داده

 

ای نو بهار پیروز با ارمغان رسیدی          

زیباو پر شکوفه رنگین کمان کشیدی

خندان وشادمانی ، سرسبز و مشکبویی      

همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

 

بیا ای همدم تنهایی من        

گل من نرگس شهلایی من

فراقت کرده روزم را شب تار           

بیا ماه شب یلدایی من

تو را تا بیکران ها می ستایم     

یگانه اختر رویایی من

 

   
   
+ نوشته شده توسط علی شفیعی در یکشنبه هشتم تیر 1393 و ساعت 11:30 قبل از ظهر |

 دردمندی پیش شبلی می گریســـت                   شیخ از او پرسید کاین گریه ز چیست؟
گفت شیخا! دوســـــتی بودآن مـــــــن               کــــز جمــالــش تازه بـــودی جــــان من
دی بمــردی و  بمـــردم از غــــمش                  شد جــــهان بر من ســـیاه از ماتمــش
شیخ گفتا شد دلت بی خویش از این                   خود نمی باشد ســـزایت بـــیش از این
دوســـــــتی دیگــــر گـــــزین این بار تو          کو نمــــــیرد هـــــــم نمــــــــــیری زار تو
دوســـــتی کـــــز مرگ نقــــــــصان آورد        دوســـــــــــــــتی او غــــــم جــــــان آورد
هر که شد در عشـــــق صورت مبـــتلا             هم از آن صــــورت فــــــتد در صــــــد بلا 

+ نوشته شده توسط علی شفیعی در یکشنبه دهم فروردین 1393 و ساعت 12:4 بعد از ظهر |

 زمین و آسمان " مکه " آن شب نورباران بود

و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید

امید زندگی در جان موجودات می جوشید –

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

 

شبی مرموز و رویایی -

به شهر " مکه " مهد پاک جانان دختر مهتاب می خندید

شبانگه ساحت " ام القری " در خواب می خندید

ز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی -

دمادم بس ستاره می شکفت و آسمان پولک نشان می شد           

صدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ -

به سوی کهکشان میشد.

*****

 

 

دل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشت -  

و دست باغبان آفرینش در چنان حالت -

سر " گل آفریدن " داشت.

*****

شگفتی خانه ی " ام القری " در انتظار رویدادی بود  

شب جهل و ستمکاری -

به امید طلوع بامدادی بود.  

سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت

و نبض کائنات از انتظاری دم به دم می زد  

همه سیاره ها در گوش هم آهسته می گفتند  

که: امشب نیمه شب خورشید می تابد  

ز شرق آفرینش اختر امید می تابد  

*****  

در آن حال " آمنه " در عالم سرگشتگی می دید:

به بام خانه اش بس آبشار نور می بارد  

و هر دم یک ستاره در سرایش می چکد رنگین و نورانی  

و زین قدرت نمایی ها نصیب او -  

شگفتی بود و حیرانی  

*****  

در آن دم مرغکی را دید با پرهای یاقوتی  

و منقاری زمردفام  

که سویش پر کشید از بام -  

و در صحن سرا پر زد  

و پرهای پرندین ره به پهلوی زن دردآشنا سائید  

به ناگه درد او آرام شد، آرام  

به کوته لحظه ای گرداند سر را " آمنه " با هاله امید

تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید  

چو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد را -  

دو چشمش برق زد تا دید رخشان چهر " احمد " را -

شنید از هر کران عطر دلاویز محمد را  

سپس بشنید این گفتار وحی آمیز:  

- الا، " ای آمنه " ای مادر پیغمبر خاتم!  

سرایت خانه ی توحید ما باد و مشید باد  

سعادت همره جان تو و جان " محمد " باد  

*****  

بدو بخشیده ایم ای " آمنه " ای مادر تقوا!  

صدای دلکش " داوود " و حب " دانیال" و عصمت " یحیی "  

به فرزند تو بخشیدیم

کردار" خلیل " و قول " اسماعیل " و حسن چهره ی " یوسف "  

شکیب " موسی عمران " و زهد و عفت " عیسی "  

بدو دادیم: خلق " آدم " و نیروی " نوح " و طاعت " یونس "  

وقار و صولت " الیاس " و صبر بی حد " ایوب "

بود فرزند تو یکتا -  

بود دلبند تو محبوب -  

سراسر پاک -  

سراپا خوب.  

*****  

دو گوش " آمنه " بر وحی ذات پاک سرمد بود  

دو چشم " آمنه " در چشم رخشان " محمد " بود -  

که ناگه دید روی دخترانی آسمانی را -  

به دست این یکی ابریق سیمین در کف آن‌ دیگری ‌طشت ‌زمرد بود  

دگر حوری، پرندی چون گل مهتاب در کف داشت  

" محمد " را چو مروارید غلتان شستشو دادند  

به نام پاک یزدان بوسه ها بر روی او دادند

سپس از آستین کردند بیرون " دست قدرت " را -  

زدند از سوی درگاه خداوندی -

میان شانه های حضرتش " مهر نبوت " را  

سپس در پرنیانی نقره گون، آرام پیچیدند  

وز آنجا " آسمان دختران " بر " عرش " کوچیدند.  

همان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادند:  

که آمد تکسواری در " مدائن " سوی " نوشروان "

و گفت: ای پادشه " آتشکده ی آذرگشسب " ما -  

که صدها سال روشن بود -  

هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش  

به " یثرب " یک " یهودی " بر فراز قلعه ای فریاد را سرداد:  

که امشب اختری تابنده پیدا شد  

و این نجم درخشان اختر فرزند " عبدالله " -  

نوین پیغمبر پاک خداوندست

و انسانی کرامندست 

*****  

یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرائی  

قدم بگذاشت در " ام القری " وین شعر را برخواند:  

" که ای یاران مگر دیشب بخواب مرگ پیوستید؟  

چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟  

که دید از " مکیان ‌" آن ماهتاب پرنیانی را؟

زمین و آسمان " مکه " دیشب نورباران بود  

هوا ‎آغشته به عطر شفا بخش بهاران بود  

بیابان بود و تنهایی و من دیدم -  

که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد  

به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند -  

ز هر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد.

بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!  

بیابان بود و من، اما چه اخترهای زیبائی!  

بیابان، رازها دارد

ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست  

بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست  

کجا بودید ای یاران؟!  

که دیشب آسمانیها زمین " مکه " را کردند گلباران  

ولی گل نه، ستاره بود جای گل  

زمین و آسمان " مکه " دیشب نورباران بود  

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود."

*****  

به شعر آن عرب، مردم همه حالی عجب دیدند  

به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:  

که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟  

چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟ 

که دید از " مکیان " آن ماهتاب پرنیانی را؟

بیابان بود و تنهایی و من دیدم -  

که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد  

به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند -  

زهر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد  

بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!

بیابان بود ومن، اما چه اخترهای زیبائی!  

بیابان رازها دارد

ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست  

بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست  

کجا بودید ای یاران؟!  

که دیشب آسمانیها زمین " مکه " را کردند گلباران

ولی گل نه، ستاره بود جای گل

زمین و آسمان " مکه " دیشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

*****

روانت شادمان بادا!  

کجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرایی؟!

کجایی ای بیابانگرد روشن رای بطحایی؟!

که اینک بر فراز چرخ، یابی نام " احمد " را  

و در هر موج بینی اوج گلبانگ " محمد " را

" محمد " زنده و جاوید خواهد ماند  

" محمد " تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند  

جهانی نیک می داند -  

که نامی همچو نام پاک " پیغمبر " موید نیست  

و مردی زیر این آسمان همتای " احمد " نیست

زمین ویرانه باد و سرنگون باد‌ آسمان پیر -

اگر بینیم روزی در جهان نام " محمد " نیست.

 

 

+ نوشته شده توسط علی شفیعی در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 و ساعت 10:35 قبل از ظهر |

ملک الشعرای بهار

هنگامِ فرودين كه رساند ز ما درود
بر مرغزارِ ديلم و طرفِ سپيد رود
كز سبزه و بنفشه و گل هايِ رنگ رنگ
گويي بهشت آمده از آسمان فرود
دريا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش
جنگل كبود و كوه كبود و افق كبود
جايِ دگر بنفشه يكي دسته بدروَند
وين جايگه بنفشه به خرمن توان درود
كوه از درخت گويي مردي مبارز است
پرهايِ گونه گونه زده چون جنگيان به خود
اشجار گونه گون و شكفته ميانشان
گل هايِ سيب و آلو و آبي و آمرود
چون لوحِ آزمونه كه نقاشِ چربدست
الوانِ گونه گون را بر وي بيازمود
شمشاد را نگر كه همه تن قد است و جعد
قدّي ست ناخميده و جعدي ست نابسود
آزاده را رسد كه بسايد به ابر سر
آزاد بُن ازين رو تارك به ابر سود
بگذر يكي به خطـﮥ نوشهر و رامسر
وز ما بدان ديار رسان نو به نو درود
آن گلسِتانِ طُرفه بدان فرّ و آن جمال
وان كاخ هاي تازه بدان زيب و آن نمود
از تيغِ كوه تا لبِ دريا كشيده اند
فرشي كش از بنفشه و سبزه است تار و پود
آن بيشه ها كه دستِ طبيعت به خاره سنگ
گل ها نشانده بي مددِ باغبان و كود
ساري نشيد خوانَد بر شاخـﮥ بلند
بلبل به شاخِ كوته خوانَد همي سرود
آن از فرازِ منبر هر پرسشي كند
اين يك ز پايِ منبر پاسخ دَهَدش زود
يك جا به شاخسار، خروشان تذروِ نر
يك سو تذروِ ماده به همراهِ زاد و رود
آن يك نهاده چشم، غريوان به راهِ جفت
اين يك ببسته گوش و لب از گفت و از شنود
بر طَرف رود چون بوزد باد بر درخت
آيد به گوش نالـﮥ ناي و صفيرِ رود
آن شاخ هايِ نارنج اندر ميانِ ميغ
چون پاره هايِ اخگر اندر ميانِ دود
بنگر بدان درخش كز ابرِ كبود فام
برجَست و رويِ ابر به ناخن همي شخود
چون كودكي صغير كه با خامـﮥ طلا
كژمژ خطي كشد به يكي صفحـﮥ كبود
بنگر يكي به رودِ خروشان به وقتِ آنك
دريا پيِ پذيره اش آغوش برگشود
چون طفلِ ناشكيبِ خروشان ز يادِ مام
كاينك بيافت مام و در آغوشِ او غنود
ديدم غريو و صيحه دريايِ آبسكون
دريافتم كه آن دلِ لرزنده را چه بود؟
بيچاره مادري ست كز آغوشش آفتاب
چندين هزار طفل به يك لحظه در ربود
داند كه آفتاب، جگر گوشگانش را
همراهِ باد بُرد و نثارِ زمين نمود
زين رو همي خروشد و سيلي زند به خاك
از چرخ بر گذاشته فريادِ رود رود !
بنگر يكي به منظرِ چالوس كز جمال
صد ره به زيب و زينتِ مازندران فزود
زان جايگه به بابُل و شاهي گذاره كن
پس با ترن به ساري و گرگان گراي زود
بزداي زنگِ غم به رهِ آهنش ز دل
اينجا بوَد كه زنگ به آهن توان زدود

 

+ نوشته شده توسط علی شفیعی در دوشنبه نهم دی 1392 و ساعت 9:35 قبل از ظهر |

نَصوح مردى بود شبیه زنها، صورتش مو نداشت و پستانهایى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمام زنانه کار مى کرد.او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت.گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگرشهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت و کسى  از وضع او خبر داشت و آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد.دختر شاه مایل شد که به حمام آمده و کار نَصوح را ببیند. نصوح جهت پذیرایى و خدمتگزارى اعلام آمادگى نمود ، سپس دختر شاه با چند تن از خواص ندیمانش به اتفاق نصوح به حمام آمده و مشغول استحمام شد .از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شده و به دو تن از خواصش دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود. طبق این دستور مأمورین ، کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد بازدید خود قرار دادند، همین که نوبت به نصوح رسید با اینکه آن بیچاره هیچگونه خبرى از آن نداشت، ولى از ترس رسوایى، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته خدا راطلبید و گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.به مجرد این که نصوح توبه کرد، ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند. و نصوح، خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.او در این واقعه عیناً لطف و عنایت ربانی را مشاهده کرد. این بود که بر توبه‌اش ثابت‌ قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار درحمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی ومشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت.

هر مقدار مالى که از راه گناه تحصیل کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند،
دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج
و در کوهى که در چند فرسخى آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.اتفاقاً شبى در خواب دید کسى به او مى گوید : « اى نصـــوح ! چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست  تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد . » همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگهاى گران وزن را حمل کند و به این ترتیب گوشتهاى حرام تنش را آب کند. نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا میکرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ تا عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیمش نمایم . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود و از همان علوفه و گیاهان که خود مى خورد، به آن حیوان نیز مى داد و مواظبت مى کرد که گرسنه نماند. خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر و عوائد دیگر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و رحل اقامت افکندند و نصوح بر آنها به عدل و داد حکومت نموده و مردمى که در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.رفته رفته ، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود.از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده ، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند.همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت : من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او براى آمدننزد ما حاضر نیست ما مى رویم که او را و شهرک نوبنیاد او را ببینیم.پس با خواص درباریانش به سوى محل نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود،
در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت،ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بودکه ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام،مالم را به من رد کن . نصوح گفت : چنین است.دستور داد تا میش را به او رد کنند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى،بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى .گفت : درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منفول را با او نصف کنند.آن شخص گفت : بدان اى نصوح ، نه من شبانم و نه آن، میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم.تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد ، و از نظر غایب شدند. انسانها زمانی نا امید

می شوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده است

 

 

+ نوشته شده توسط علی شفیعی در شنبه هفتم دی 1392 و ساعت 12:35 بعد از ظهر |

گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه‌ای که آب خورد. 

 خود را در آب می دید و می رمید،

  فیلبان می‌پنداشت که از دگران می‌رمد،

  نمی‌دانست که از خود می‌رمد.

  همه ی اخلاق بد 

از ظلم و کين و حسد و حرص و بيرحمی و کبر

 چون در توست نمی بینی و نمی‌رنجی،

  چون آن را در دیگری می‌بینی میرمی و میرنجی.

 مولانا جلال الدین"

+ نوشته شده توسط علی شفیعی در شنبه هفتم دی 1392 و ساعت 12:34 بعد از ظهر |

گويند روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست. براي همين کار وزيرش را مامور ميکند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
 وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد.

 عازم ديار خود مي شود در نزديکي هاي شهر چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سؤال کنم شايد جواب تازه اي داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است تو اين کار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.
خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول مي کند و آن کار را  انجام مي دهد سپس چوپان به او مي گويد: " کثيف ترين و نجس ترين چيزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري

+ نوشته شده توسط علی شفیعی در شنبه هفتم دی 1392 و ساعت 12:33 بعد از ظهر |

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هایش را سیر کند.،ناچار گوشت بدن خود را کنده و به جوجه هایش می داد. زمستان تمام شد و کلاغ مرد،جوجه ها زنده ماندند و گفتند خوب شد مرد! خسته شدیم از این غذای تکراری . این است واقعیت تلخ روزگار ما

+ نوشته شده توسط علی شفیعی در چهارشنبه چهارم دی 1392 و ساعت 11:45 قبل از ظهر |

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: باید نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل یکی از ياران مسيح  به نام يهودا كه هنگام شام ، تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

پس ازسه سال تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

آن فرد را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، اورابه كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، آن فرد كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم

این داستان نشون میده نیکی و بدی دو روی یک سکه اند و بستگی داره آدم کدوم رو انتخاب کنه

منبع : کتاب ” شیطان و دوشیزه پریم” اثر پائلو کوئیلو ست

 

+ نوشته شده توسط علی شفیعی در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 و ساعت 11:36 قبل از ظهر |

روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید . بهلول وجه را گرفت و بعد از چند لحظه به خود خلیفه پس داد . هارون علت آن را سوال نمود . بهلول جواب داد که من هرچه فکر کردم از خود خلیفه محتاج تر و فقیر تر کسی نیست.این بود که من وجه را به خود خلیفه رد کردم . چون می بینم مامورین و گماشتگان تودر دکانها ایستاده و به ضرب تازیانه مالیات و باج و خراج از مردم می گیرند و در خزانه تو می ریزند و از این جهت دیدم که احتیاج تو از همه بیشتر است. لذا وجه را به شما برگرداندم...

باز هم بهلول با حرف های شیرینش خلیفه رو بیدار کرد.. 

+ نوشته شده توسط علی شفیعی در چهارشنبه بیستم آذر 1392 و ساعت 12:28 بعد از ظهر |